فصلی نو
به هر چه بیندیشید همانطور خواهید شد
امروز مردی دیدم با منش زنانه. به خوبی می توانستم در تبسم دروغین و غمگینش ببینم که تا چه اندازه از نگاه های سنگین و بیشمار آدم هایی که بدون استثناء به او می خندیدند رنج میکشد. به خوبی معلوم است که در تمام پنجاه و اندی سال های عمرش آرزوی پیکری زنانه متناسب با ذات و طبیعت خدادادی اش را شبانه روز با خود یدک میکشد ... از فرهنگ غنی مردم سرزمینم شرمسار شدم وقتی به تمسخر کشیدنش چون تفریحی بی ادبانه در مقابل رفتار سرشار از ادب و احترام او بر روحش عرضه شد ... با تمام وجودم از او و همسانانش عذر خواهم ... انتزاع در معنای وسیعش می تواند به هر نوع هنری
اطلاق شود که اشیاء و رخدادهای قابل شناخت را باز نمایی نمی کنند، ولی
عموما به آن گونه از آفرینش های هنر مدرن اطلاق می گردد که از هر گونه
تقلید از طبیعت یا شبیه سازی آن، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی، روی می
گرداند. اصطلاح «انتزاع» به معنای چیزی جدا شده از طبیعت، همواره چیزی
موضع مشاجره بوده است؛ شاید به این علت که «انتزاع کردن» یک چیز را به
معنای کاستن ارزش یا مقام ان دانسته اند. موسیقی و معماری همواره هنرهای
انتزاعی به شمار رفته اند، حال آنکه در سنت کلاسیک از روزگار ارسطو به بعد،
ادبیات و هنرهای تجسمی، نقاشی، پیکره سازی هنرهای تقلیدی به حساب می آیند.
هنرمندان دستکم از اواسط سده نوزدهم به بعد تلاش کرده اند که نقاشی را به
صورت یک پدیده فی نفسه مستقل و نه تقلیدی مطرح کنند. دشواری کاربرد واژه
انتزاعی در مورد هنری که از طبیعت شبیه سازی نمی کند، از اینجا سرچشمه می
گیرد که این واژه را در توصیف تمام هنرهایی به کار برده اند که موضوعشان در
درجه دوم اهمیت قرار داشته و یا گژنمایی شده است تا بدینوسیله بر ابزار
تجسمی یا بیانی تاکید شود.این اصطلاح گاهی در توصیف آثار فوویستی و که
موضوع بر آنها غالب نیست و گروهی از نقاشی های ک.بیستی به کابرده می شود و
تا زمانیکه که آثاری از موضوع در نقاشی قابل تشخیص باشد نمی توان عبارت
انتزاع را به راحتی به کار برد. کوبیسم، همچنان که دیدیم می تواند در مسیر
انتزاع قرار گیرد، ولی فی نفسه هنر انتزاعی نیست. برگرفته از سایت باشگاه طراحان ایران(کافه دیزاین) از اونجایی که کار دنیا همیشه برعکسه یا شایدم بهتر باشه گفت کار آدما ، اینجور افراد بیشتر از سایرین در دوستی ها لطمه می بینن، بیشتر مورد بی مهری قرار می گیرن. بیشتر در حقشون ظلم میشه. بیشتر از محبت و احساسشون سوء استفاده میشه و خلاصه ی کلام : بیشتر نامردی می کنن در حقشون تا زمانی که در جمع باشن و بگن و بخندن و به بقیه سرویس دهی کنن ، به ظاهر محبوبن ولی اگه روز یا روزهایی بر حسب اتفاق یا حتی به عمد نباشن گاهی پیش میاد که جمع فراموش می کنن که اصلاً یه همچین کسی هم یه روزی بود و میشناختنش. باید انقدر زمان بگذره که بر حسب اتفاق یه نشونی یه جایی ازش ببینن و اونوقت بگن : فلانی چه خبر؟کم پیدایی ... این به نظرم شاید از صدتا فحش هم برای اون فرد بدتر باشه، همون بهتر که اصلاً ازش خبری نگیرن . آدم اینجور مواقع احساس پوچی می کنه، حالش از همه ی کارایی که برای دوستاش کرده به هم میخوره ، پشیمون می کنه از دوستی با آدم ها ، حسرت می خوره، افسوس می خوره ، با اینکه شاید دور و برش پر آدمای جورواجور باشه ولی بدجور احساس تنهایی می کنه. ولی بیشتر از همه ی اینا ، حسابی تعجب می منه. مگه میشه؟ آخه چطور می تونن؟ بعد میره تو لاک خودش ، حسشو نسبت به همه چیز از دست میده ، تمام کاراش بی اراده و ماشینی میشن، توی دنیایی از ناکامی و سوال غرق میشه. ولی از همه جالبتر اینه که: بعد از این که یه مدت تو این وضع بود دوباره به خودش میاد و می بینه توی جمع دوستاست و داره مثل سابق میگه و میخنده و همونی میشه که همیشه بود. جالبه ، این آدم هیچ وقت نمیتونه عوض بشه. انگار به دنیا اومده برای همین. یه همچین فردی قطعاً خودآزاری داره، اونم از نوع حادش. یه مرض به اسم مهربونی، یه بیماری که اسمش خوش قلبی و خوش طینتیه. یه همچین فردی لایق بهترینهاست.یه همچین آدمی باعث افتخاره عزیزاشه. اون بدون شک یکی از محبوبترین بنده های خداست. کاش همه یه دوست مثل اون داشته باشن. اما خوب میدانم از چه خواهم گفت،میدانم از چه شکوه خواهم کرد،میدانم از چه گریه خواهم ساخت. داد من از این روزگار تلخ و سخت است. از این روزگار تلخ شیرین پر هراس.از این روزگار نامردی که امشب دادم را از آن خواهم ستاند و خدایم گوش خواهد کرد و خدایم باید به من گوش دهد باید دردم بشنود و دادم باز ستاند. درد من از خود نیست گرچه بس پر دردم امروز. درد من برق نگاهیست که بر پیکره ی خاکی بیجانی خیره شدست،درد من لبخندیست تلخ و سرد و کوتاه بر شانه های عریان زخم خورده ی یک تندیس که شاید آن زمان که سر را به عقب خم کرده بود و به بالا مینگریست میدانست روزی از روزهای تلخ جفا ،زخمه ای بر جسمش خواهند زد. و خدا می داند دوستی یعنی چه؟ درد من از خود نیست. راستی این شب سخت کی به سر می آید؟ شانه ی زخمی آن پیکره چون تصویری دائماً در ذهنم می چرخد. آدمک تمثیل است . آدمک تنها یک خاطره است. آدمک یک بازیست، بازی قسمت هاست، سرنوشت و شب و من. یادگاریست از امروز برای دل من که بداند حتی گر ته این قصه تلخی بود اینچنین تلخترش جایز نیست. حرمتش باید داشت. قصه ها حتی تلخ ، در زمان خودشان شیرینند. پاسشان باید داشت ، رنگشان باید زد و درون قلب باید جا داد. درد من از خود نیست اما من چقدر پر دردم. صبر باید دادم. از خدایم صبر میخواهم من. هم برای دل خود هم برای دل آن پیکره ساز. پس چرا این شب تلخ را پایان نیست ؟!!! من خدایم را میخواهم. خدایم کو؟ ... خسته ام ... خسته ... چه آسان از پي هم مي گذريم بي آن كه بدانيم به ناچار شايد ديگر فردايي نباشد. آخرين لبخندت هرگز از يادم نخواهد رفت و افسوس كه نتوانستي در آخرين ديدار يك دل سير از نظرم گذر كني. عزيزم در حالي كه از شوق زندگي جديدت لبريز بودي هيچ گاه تصورش را هم نمي كردم كه اينگونه آدم هاي زندگيت را ترك كني . در نهايت غم و درد از دست دادنت، خوشحالم كه پاك به دنيا آمدي و پاك از دنيا رفتي . از اين جا به بعد تنها خداوند همراه مطلق توست . با آرامش بخواب گل من كه تو هميشه در ياد ها مي ماني. چندصباحی، قریب به یازده ماه متفاوت زیستم. روزی از آن روزهای نه چندان دوربه شوق پیوستن به دنیای از ما متفکرتران ،اوج گرفتم. به سرعت، بی هیچ تردیدی دنیای کوچک اطرافم را ترک کردم تا چون، آن به ظاهر بزرگترها به دنیایشان قدم بگذارم. دنیای رنگارنگ سرشار از اندیشه و تفکر به ظاهر روشن فکرانه ی جدیدی که برای خود ترسیم کرده بودم آماجی از مکنت و غرور و تعصب بود و آنچنان آدم را غرق در ظواهر خردمندانه می کرد که چون یک اعتیاد صرف ، هر روز مرا مشتاق تر از روز قبل به فرو رفتن در این رویای مخوف تشویق می کرد. افکار این روشنفکران نوخاسته در عین زیبایی، خشن و سرشار ازکبر و دورویی بود، آن ها حتی خودشان نیز گاه نمیدانستند چه می گویند و از چه دفاع می کنند. افکارشان تنها و فقط در اندیشه ها و نوشته های فلاسفه وعرفا و دانشمندانی غرق بود که با وجود تعصبات کورکورانه ای که به آن ها داشتند نمیدانستند در حقیقت از چه نوشته اند و بر چه زیسته اند. دردنیای مغرورانه و خاص این تازه متفکران جایی برای آدم های ساده زیست و ساده دلی که روزی ترکشان کرده بودم وجود نداشت .آن ها محکوم بودند به نادیده گرفته شدن، به ساده لوح قلمداد شدن ،به بی فکر خطاب شدن ، به احمق فرض شدن ، به تحقیر شدن و به ترحّم نگریسته شدن. پشیمانم از آن لحظه هایی که داشتم تبدیل می شدم به ازما بهتران ، آن روزها و لحظه هایی که فریب زرق و برق تفکرات به ظاهر برتر، دنیایی را که نخستین بار از آن برخاسته بودم از یادم برده بود. متنفرم از تبدیل شدن به عقل صرف، فکر محض و غرور و کبر. بیزارم از دنیایی که در آن به خود اجازه دهیم خطّ مرزی تعریف کنیم بین اقلیت خودمان و واکثریت مردمان ساده و صمیمی اطرافمان. دیگر اینگونه نخواهم زیست. دیگر حتی ثانیه ای فکر برتر را حسن برتر نخواهم خواند. دیگر اجازه نخواهم داد آن به ظاهر روشنفکران، مرا از دنیای شاد و حقیقی سرشار از احساسم جدا کنند. اما همچنان تفکر خواهم کرد، به هر حقیقتی بی هیچ تعصبی ارزش خواهم داد. اندیشه خواهم کرد ولی ساده خوام زیست. من همانم که از به ظاهر ساده دلان برخاست.دنیای من،آدم های زندگی من همان ساده اندیشان صمیمی و پاک خواهند بود. همان ها که در کنارشان آرامش مدفون شده ام را پس از ماه ها سرگشتگی و حیرانی یافتم، همان ها که عاقبت توانستم در کنارشان حقیقت را ببینم ، شعور را بازستانم و به راستی خود شوم. اما با تمام این تفاسیر فراموش نخواهم کرد که از دنیای سرد و خشن روشنفکری دروغین چه اندوخته ها نصیبم شد و چه اندازه بزرگ شدم. فراموش نخواهم کرد آن هایی را که درکنارشان به بلوغ نزدیک شدم. آنها، همگی بدون استثناء بر گردن من حق دارند ،چه خود از آن آگاه باشند چه نباشند، در حقم محبت ها کرده اند شاید غیر قابل جبران. گرچه با تمام وجود از آنها سپاسگزارم اما حقیقت جز این نیست و نخواهد بود: "من به راستی به دنیای آدم های ساده و صمیمی و بی پیرایه ی ساده دل خودم تعلق دارم" داشتم مثل اکثر آدما وتقریباً "همه ی زن ها" رویا پردازی می کردم که به خودم اومدم و کلی به خودم خندیدم. یادمه یه زمانی یکی از دوستان توی جلسات روانشناسی ای که میذاشت می گفت : "یکی از خصوصیات زن ها اینه که رویا پردازی می کنن " البته اون قبول نداشت که مردا هم گاهی رویا پرداز میشن ولی خوب مهم اینه که واقعاً میشن ، چه اون قبول داشته باشه چه نداشته باشه!!! بگذریم ... اصلاً مگه چه ایرادی داره که ما آدما گاه گداری برای یه مدت کوتاه و معقول رویاپردازی کنیم؟ مگه نه اینکه گاهی وقتا فکر کردن به این رویاها باعث میشه برای رسیدن بهشون تلاش کنیم و چه بسا بهشون برسیم؟ تازه اگرم رویاهامون زیادی رویا باشن و یه جورایی توهم و خیال به حساب بیان کم کمش اینه که با خودشون یه حسّ نشاط و تفریح به همراه دارن !! البته اینو دیگه حتماً مدّ نظرتون دارین که منظور یه رویاپردازی تفننی و معقوله نه یک جریان پیچیده ی بیمارگونه ی منتهی به دیوانگی !!! به هر حال آدمیزاد باید یه جوری با نیروی فکرش بازی کنه تا بتونه بگذرونه ! فک کنم دیگه خیلی ناامیدانه شد و حال و هوای نوشته رو خراب کرد!! آخرش این که: کاش همه یا حداقل بیشتر رویاها واقعی بودن اون موقع شاید دنیا به معنای واقعی گلستون می شد ... تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛ تو را من چشم در راهم. شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛ در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام. گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛ تو را من چشم در راهم . (نیما یوشیج) نا خودآگاه از صبح این شعر توی ذهنم بود و گاهی زمزمش می کردم . گاهی وقتا شاید بد نباشه بعضی از اشعار آشنا و رایج رو مرور کنیم. جداً که شاید هیچ وقت در هیچ دوره و زمانی نتونیم راز قلم زدن بعضی نوشته ها رو درک کنیم. فقط خود نویسنده یا شاعره که میدونه چی نوشته و برای چی . ما هرچی تلاش کنیم نمیتونیم به عمق معانی دست پیدا کنیم. "من از آغاز بی هیچ ایمان مذهبی در معنی رایج این عبارت پرورده شدم." (جان استوارت میل، در سطور آغازین فصل دوم زندگی نامه اش) شاید بسیاری ، چنین می پندارند که لاادری گری همان خداناباوری است در حالی که اینگونه نیست. "ندانمگویی، لاادریگری، یا مسلک لاادریه، دیدگاهی فلسفی است که دانستن درستی یا نادرستی برخی ادّعاها بطور ویژه ادّعاهای مربوط به امورمتافیزیک مانند الهیات و زندگی پس از مرگ و وجود خدا و موجودات روحانی و یا حتی حقیقت نهایی را نامعلوم و یا با توجّه به شکل «ندانمگویی» اساساً ناممکن می داند." http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%A7%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%DB%8C خداناباوران از اصل و ریشه ، اعتقادی به وجود خدا ندارند اما لاادری گرایان کسانی هستند که نمی توانند به قطعیت بگویند که خدا وجود دارد یا خیر و همواره در مقوله ی اعتقاد به وجود خدا، در شک و تردید به سر می برند. ج.ا.میل از جمله لاادری گرایانی است که این تأثیر را از خلق و خوی لاادری پدرگرفته است. به عقیده ی میل ما نمی توانیم وجود خدا را به عنوان حقیقتی محتمل بپذیریم و در عین حال قائل به قدرت مطلق الوهی باشیم، زیرا که طرح و تدبیر مستلزم به کارگیری انطباق و سیال در راه یک هدف است و چنین استلزامی بر محدودیت قدرت دلالت می کند. هر نشانه ای از طرح و تدبیر در جهان هستی گواهی بر ضد قدرت مطلق طراح و مدبر است. او در عین حال که می گوید ستم های فراوانی به نام دین صورت پذیرفته و برخی از معتقدات دینی برای رفتار آدمی زیان بارند؛ ولی با استنباط پدرش که دین بزرگ ترین دشمن اخلاق است هم عقیده نیست. استورات میل در یکی از نوشته هایش دین را همسنگ شعر توصیف می کند که می تواند در دل انسان آرمان هایی برانگیزاند که فراتر از آن هایی باشد که در زندگی عادی بشری تحقق می یابند. بنابراین، ارزش دین برای فرد درگذشته و حال به عنوان سرچشمه ی خشنودی خاطر و احساسات والا، محل چون و چرا نیست؛ و ما در مسیحیت صورتی از نیکی آرمانی را در شخص مسیح مجسم می یابیم. میل ضمنا این پرسش را مطرح می کندکه آیا بدون اعتقاد به موجودی مابعدالطبیعی نمی توان اعتلای اخلاقی دین های متعالی را حفظ کرد و در پاسخ به مساله تأمین نیاز روح آدمی به عشق آرمانی، این فکر را القاء می کند که چنین نیازی از راه دین انسانیت چیزی که اگوست کنت پیشنهاد کرده بود به همان میزان و به همان معنی که در والاترین جلو ه های ادیان مابعدالطبیعی مطرح است، برآورده شدنی است. خستگی یک تب سخت تب اساطیری یک تردید که از میان خروارها تقصیر گاه پیوسته و گاه به تدریج از میان حجم سنگین یک اجبار بی تردید به اختیار ،به قعر ناکامی می کشاند تو را و آنجا کسی صدایت می زند به آهستگی و گاه بی معنی صدایش آشناست گویا: "به نیستی خوشامدی" این نهایت درد انسانی است که با فریادی به بلندای سرنوشتی شوم با صدای آشنای خویشتن خویش به تاوان بزرگ آن تردید، می گوید: "به اندوهی جاودانه خوشامدی"
انتزاع در نقاشی:
معمولا کاندینسکی را مبتکر هنر انتزاعی می دانند؛ اما باید در نظر داشت که
او صرفا اوج روندی را می نمایاند که از بیشتر آغاز شده بود. هانری ولده
(1863-1957) طراح و معمار بلژیکی، دارای آثاری است که از موضوعیت خاصی
برخوردار نیستند. کاندینسکی، نخستین نقاشی آبرنگ انتزاعی خود را در سال
1910 آفرید و پس از او در سال 1911 لارینف به عنوان یکی از هنرمندان معروف
روسیه راهش را به سوی هنر انتزاعی گشود و در ادامه چنین رویکردی، دلنه و
کوپا نیز در سال 1912 به نتیجه ای مشابه دست یافتند.
غالبا در توضیح علت گرایش انتزاعی کاندینسکی، بر روس بودن او تاکید می شود
چرا که نقاشان قدیم روسی با جهان نگری عارفنه خویش هیچگاه هنر را تقلیدی از
جهان محسوس نمی دانستند؛ چنین نگرشی تا اعماق اندیشه های هنرمندان نوین
روس رسوخ کرده بود و می توان موارد مشابهی را نیز در آثار کانستراکتیویت ها
یافت؛ خود او بارها گفته است آنچه نیروی تخیلش را به بیان انتزاعی کشانید،
منظره غروب مسکو بود. بی شک، زبان نشانه ای شمایل های روسی حالت رمزآمیز و
رنگین کلیساهای ارتدکسبه هنگام شفق، تزئینات انتزاعی و رنگارنگ هنر قومی
روس، جملگی می توانستند تجربه های بصری کاندینسکی را به خود مشغول دارند.
کاندینسکی در کتابی که تحت عنوان «درباره عنصر معنوی در هنر» - البته این
کتاب با نام «معنویت در هنر» در ایران به چاپ رسیده است – در سال 1910 می
نویسد، از هماهنگی در رنگ ها و شکل ها سخن می گوید که فقط می تواند بر اساس
«رویارویی هدفمند با روح آدمی» مبتنی باشد؛ «حیات روح را شاید بتوان به
طور نسبی به صورت نموداری مثلثی شکل باز نمایاندو مثلثی که با خطوط افقی به
بخش های نامساوی تقسیم شده و کوچکترین بخش – از نظر وسعت، عمق و مساحت –
در بالا و بزرگترین بخش در پایین آن قرار دارد. کل سه ضلعی به طور نامحسوسی
به طرف بالا و جلو حرکت می کند، آنجا که امروز در بالا قرار دارد، فردا در
پایین خواهد بود. آنچه امروز تنها برای بخش بالای سه ضلعی قابل درک و برای
بقیه سخنی نامفهوم استف در آینده سازنده افکار و احساسات حقیقی بخش پایین
تر خواهد بود.( کاندنسکی، واسیلی، معنویت در هنر، ص48، تاعظم نوراله خانی)
در يك تصوير آبستره لزومي به معناي خارجي خاص وجود ندارد و آنچه را
ميبينيم مي توان بقدري ساده كرد كه فقط عناصر اوليه آن باقي بمانند يعني
تمام عناصر مهم يك هنر تجسمي بخصوص رنگ، فرم، كمپوزيسيون، كه اهعميت آن در
ساخت پيامهاي بصري بارها بيشتر خواهد بود. اينجاست كه ارزش يك نقاشي آبستره
مشخص مي شود و اهميت آن در ايجاد پيامهاي بصري مشخص میشود زيرا واضح است
كه در شبيه سازي مطالبي كه درك میشود محدود است ليكن انتزاعي كردن در
زمينه هنر بصري در واقع نوعي ساده كردن به منظور دستيابي به معنایی عميق تر
و پربارتر است.
کاندینسکی قالب انتزاعی را به عنوان بیان خود به خودی حساسیت آدمی تفسیر
کرد. او در آثار اولیه اش، در نوعی حالت جذبه، شکل های رنگین آزاد را بر
روی بوم در هم می آمیخت، در نظر او اینها بیان های هنری حالات ذهنی بودند و
صرفا با «اصل ضرورت درونی» توجیه می شدند؛ در واقع هنر کاندینسکی نوعی
اکسپرسیونیسم انتزاعی بود.
وی در صفحه 97 همین کتاب در مورد برخورد انتزاعی با فرم می گوید: هر چه فرم
انتزاعی تر باشد، گیرایی آن مستقیم تر و آشکار تر خواهد بود. در هر
کمپوزیسیونی جنبه های مادی را می توان متناسب با مادی بودن فرم ها، کم و
بیش حذف کرده و به جای آنها انتزاع های ناب یا اشیاء شدیدا غیر مادی قرار
داد. هر چه هنرمند بیشتر این فرم ها را به کار برد، در قلمرو انتزاع عمیق
تر و پایدارتر پیش خواهد رفت و بیننده در پی او رفته و به تدریج آشنایی
بیشتری با زبان این قلمرو کسب خواهد کرد.



| Design By : Night Skin |


